خیلی یهویی طور - تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 13:30
سلااااااام سلاااااام سلام به همگی، به وبلاگ قشنگم، به دوست جونام(البته اگه هنوزم کسی اینجا رو بخونه) فکر نمیکردم اننننننقدر دلتنگ اینجا باشم! ولی بودم.... خیلی خیلی یهویی دلم هوای وبلاگ رو کرد و دلم خواست که بیام و بخونم و بنویسم،هر چند بعد از این همه وقت نوشتن خیلی سخته... یاد تک تک خاطراتم افتادم،...
اتفاقات جدید پیش رومه - تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 13:30
اخه من دورتون بگردم، همش فکر میکردم اینجا کاملا متروکه شده و دیگه اینجا پرنده پر نمیزنه... ولی دیدم نخیر، اشتباه کردم و رفقام هنوز وبم رو دارن♥رفقا، لطفا برام ویژه دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید،اگر خدا بخواد داریم یه کسب و کار جدید برای من راه میندازیم، یه شغل مستقل بی ارباب و رییس... البته یه کم سخ...
خدانگهدارتون - تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 3:54
دوستانِ جان، این پست رو برای خداحافظی مینویسم...این اخرین پستِ این وبلاگ خواهد بود..خیلی وقته ننوشتم و دلم میخواست بیام و باز هم بنویسم...ولی ماجرایی پیش اومد و دوستی چیزی گفت که دلم خواست کلا وب رو پاک کنم ولی خب دلم نیومد خاطرات و حس و حالم رو دور بریزم...ممنون از همگی که تو این مدت کنارم بودید......
ماسک نزن هموطن - تاریخ: 1400/9/9 ساعت: 20:17
دیروز موعد ویزیت شش ماه یکبارم بابت آندومتریوز بود...اول با دکتر صحبت کردیم و گفتم که دردهام همچنان هستن و توضیحات بابت داروها رو گفتم...بعد رفتیم اتاق معاینه و سونو شدم...حین سونو هم یه سری سوال پرسی
حالم بد شد... - تاریخ: 1400/9/9 ساعت: 20:17
اقای دکتر تو کامنتشون گفتن دارو، گفتم این پست رو بنویسم
مادر شوهر - تاریخ: 1400/5/28 ساعت: 14:06
دلم میخواست دیگه درباره اندومتریوز کوفتی ننویسم ولی نمیذاره!از ۹ شب تا حالا که ۴ و نیم صبح هست دردهای بسیار شدید و فلج کننده ای دارم...و حالا بی صدا دارم از درد جون میدم و امید دارم که کیسه اب گرم یه
خبر خوب - تاریخ: 1400/5/28 ساعت: 14:06
سلام رفقای جانم❤من اومدم یه کم از پارسا بگم دلتون وا شه تو قرنطینه
ماسک نزن هموطن - تاریخ: 1400/5/28 ساعت: 14:06
سلااااام به رفقای جان
خداوندا شکرت... - تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 2:52
من مطمئنم روزی که خداوند مهربونم پسرم رو آفرید به خودش گفت فتبارک الله فی احسن الخالقین...مطمئنم خدا دست به قلم شده و تو بهترین حالش و با حوصله نقاشی کشیده و اون شده پسرک من...مطمئنم خدای جانم خواست ق
غرغرانه... - تاریخ: 1398/10/29 ساعت: 16:16
قربون دوست جونام برم که پیگیر ننوشتنم هستینراستش هیچ خبری نیست که بخوام بنویسم...خودمم حس و حال ندارم، از انتظار خسته شدم و یه جورایی بشدت کلافه ام...هر بار که زنگ میزنم میگن شاید فردا زنگ بزنیم ولی ه
آسمون ابری... - تاریخ: 1398/10/29 ساعت: 16:16
دل آسمون گرفته ست...رمان "عابر بی سایه" رو یک ساعت پیش تموم کردم و هنوز ذهنم پر از غصه ی دلارام قصه ست...هدفون داره غمگین ترین آهنگ هاش رو پخش میکنه...دلتنگم... و تمام اینها کنار هم آسمون دل من رو هم
همینجوری یهویی... - تاریخ: 1398/10/29 ساعت: 16:16
*این روزها بساطم رو از وبلاگ جمع کردم و تو اینستاگرام پهن کردمنمیدونم چی شده که اینستا برام جذاب شده، بقول لیلی ندید بدید بازی دراوردم...هر چند که قبلا هم اینستا داشتم ولی ماهی یه بار سر میزدم و برام
باز هم انتظار - تاریخ: 1398/10/29 ساعت: 16:16
بعد مدتها امروز با بهزیستی تماس گرفتم...کارشناسمون گفت الان زنگ میزنم مرکز خبر میگیرم...دوباره تماس گرفتم میگه فعلا برای شهرستان شما بچه نداریم!!! ولی دلم روشنه تا عید بچه ت پیشته...این دقیقا عین جمله
رنگ مو - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 13:43
آبان ماه قبل از عروسی پسر خواهر شوهر رفتم پیش آرایشگرم و یه عکس نشونش دادم که موهامو اون رنگی برام دربیاره...گفتم میتونی گفت آرررررره چرا که نه...برای اولین میخواستم دکلره کنم...چون همسر جان خیلی از ر
رفیق... - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 13:43
ترم اول دانشگاه بودم که یه دختر چادری و شیرین اومد تو کلاس...پرسید بچه ها کسی هست که خونه ش همینجا باشه و همه ی کلاسها رو بیاد؟گفتم من ساکن اینجام و کلاسا رو هم کامل میام...گفت پس شماره تماست رو بهم ب
رفقای مجازی... - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 13:43
از وقتی که با بعضی دوستان وبلاگی شماره رد و بدل کردیم و ارتباطمون صمیمانه تر شده، برام مثل یه رفیق قدیمی و عزیز شدن...انگار سالهاست می شناسمشون...وقتی مشکلی دارن،گرفتارن،بیمارن،غصه شونو میخورم... وقتی
رکسانا... - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 0:54
دیشب یکی از مزخرفترین، مهیج ترین و با مزه ترین شبهامون بود!!! سه شنبه قرار بود برای شام بریم خونه ی خواهر شوهر، که حدودا یک ساعت و نیمی با ما فاصله دارن... بعداز اون بارون و طوفان شدید،بخاطر ترافیک هم
علی کوچولو... - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 0:54
همسایه مون یه پسر حدودا سه ساله ی با مزه داره به اسم علی...چند روز پیش برای کاری رفته بودم در خونشون ،علی در رو باز کرد...دیدم ابروها تو هم گره خورده و عصبانیه...باهاش سلام علیک کردم و جواب نداد،گفتم
یلدا... - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 22:28
دیروز یعنی جمعه،اخرین روز پاییز، ساعت هشت صبح به سمت زادگاه راهی شدیم...اونم بخاطر اینکه مادر شوهر و پدر شوهر کسی پیششون نبود و همسر جان مهربونم یک ماه بود که دلش پیش اونا بود که شب یلدا اونا تنها نمو
یه اتفاق عااااالی... - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 22:28
دیروز،یعنی جمعه روز تعطیلی همسر جان بود و قرار بود بریم بیرون برای خرید کفش و سر زدن به چند تا مشاور املاکی... برای همین طبق معمول روزهای تعطیلی و باهم بودنمون برای ناهار، که یا آش داریم یا آبگوشت الی

برچسب‌های مرتبط

سوغاتی هایده | سوغاتی شیراز | سوغاتی هایده متن | سوغاتی تبریز | سوغاتی همدان | سوغاتی اصفهان | سوغاتی یزد | سوغاتی مشهد | سوغاتی ارمنستان | سوغاتی های شیراز