ترم اول دانشگاه بودم که یه دختر چادری و شیرین اومد تو کلاس...پرسید بچه ها کسی هست که خونه ش همینجا باشه و همه ی کلاسها رو بیاد؟
گفتم من ساکن اینجام و کلاسا رو هم کامل میام...گفت پس شماره تماست رو بهم بده که من بابت کلاسها و جزوه ازت کمک بگیرم، چون همه رو نمیتونم بیام...
شماره رو دادم و رفت...ازم جزوه میگرفت و گاهی تماس میگرفت...کم کم با هم دوست شدیم...از لحظه ای که وارد دانشگاه میشدیم تا وقتی سوار مینی بوس بشه و برگرده شهرش کنار هم بودیم ،حرف میزدیم و با هم درس میخوندیم...
شدیم رفیق فابریک همدیگه...یک روز برای ناهار دعوتش کردم خونمون...بعد دانشگاه رفتیم خونه ی ما و کلی بهمون خوش گذشت و عصر برگشت شهرش...
اون موقع من خونه ی مامانم (خونه ویلایی بود و من یه واحد جدا بودم) ساکن بودم،مامان اومد پیشمون و شیما رو دید...انقدر بهش محبت کرد که مامان از اون روز مدام تعریفش رو میکرد و سراغش رو ازم میگرفت...
شیما هم همین طور،همش از مامان میپرسید...به داداش بعنوان کیس ازدواج پیشنهادش دادم،مامان از خداش بود ولی داداش به زن گرفتن از شهر دیگه راضی نشد...(البته انتخاب خوبی هم داشت و همسر بسیار خوبی داره... )
این بار من رفتم شهر اونا و مهمونشون شدم...خودش ماه بود خانواده و خصوصا مادرش ماهتر...دریای محبت بودن...
انقدر از من تو خونشون تعریف کرده بود که مامان و خواهرش بشدت مشتاق دیدارم بودن![]()
من هم انقدر از مادرش خوشم اومد که عاشق مامانش شدم و هنوزم که چند سال میگذره، به شوخی میگم مامانت اونقدر خوبه تو چرا اینجوری دراومدی پس؟
من رو برد خرید و برای خونه ی جدیدم کمی وسیله خریدم...کلی تو خیابون شیطونی کردیم و خوش گذروندیم...هنوزم هر بار اون وسیله ها رو استفاده میکنم یاد شیما میفتم و لبخند میزنم...
خلاصه که علاوه بر خودمون خانواده هامون هم ازمون خوششون اومده بود و این باعث میشد بیشتر بهم نزدیک بشیم...
ترم ششم بودیم که همسر جان برای کار اومد تهران و من موندم زادگاه...به شیما پیشنهاد دادم که برای امتحانات خونه نره و بیاد پیش من بمونه...با خانواده ش حرف زد و بخاطر اعتمادی که بهم کرده بودن رضایت دادن...
امتحانمون رو که میدادیم برمیگشتیم خونه ی من،با هم کلی حرف میزدیم و اون وسطا یادمون می افتاد که فردا امتحان سختی داریم و یه کم هم درس میخوندیم...
من شب و اول صبح نمیتونستم درس بخونم چون بشدت به خوابم حساسم و مغزم کاملا ارور میده...اون برعکس من شب و نصفه شب عادت داشت درس بخونه...بیدار میشد نماز شب میخوند،درس میخوند...وقت اذان صبح نماز میخوند و چندیدن دعا رو هر روز میخوند و میرفت سراغ درسهاش...
باز هم با هم میزدیم بیرون و میرفتیم دانشگاه،اگر روز بعدش امتحان داشتیم برمیگشت خونه ی ما و اگر امتحان نداشت برمیگشت شهرش...
اون روزها مادر شوهر که همسایه بغلی بود روضه داشت، یک روز با هم رفتیم روضه و کلی کیف کرد...چون بشدت مذهبی بود و عاشق مسجد و روضه بود...انقدر قشنگ نماز و دعا میخوند که دلم میخواست بشینم و تماشاش کنم...
گاهی هم با هم میرفتیم مسجد محل و نماز جماعت میخوندیم و برمیگشتیم سراغ درسامون...
خلاصه که با هم زندگی کردیم و هزار تا خاطره باهم ساختیم...
وقتی بهش گفتم برای همیشه داریم میایم تهران ساکن بشیم، یه لحظه واقعا حالش بد شد...غصه ش گرفت...من هم همین طور،هیچ دلم نمیخواست ازش جدا بشم،تو مدت دو سال برام شده بود یه دوست بی نظیر،یه همدم،یه سنگ صبور...
حالا از اخرین دیدارمون شش سال گذشته...هنوز هم بهترین رفیقه برام...هر چند برای عروسیش دعوتم کرد و چون شاغل بودم نتونستم برم و شرمنده ش شدم...
بعد از چند ماه ،صبح باهاش تلفنی صحبت کردم...حداقل صحبتمونم یک ساعته...همه چیز رو برای هم میگیم...کلی خاطراتمون رو مرور کردیم و کیف کردیم...
میگه هر روز صبح غصه میخورم که الی طفلک صبح زود میره سرکار،برمیگرده ناهار داره یعنی؟![]()
اخه من نباید قربون این دوست برم؟![]()
خبر نداشت بیکار شدم،اولین نفری بود که از بیکاریم ذوق کرد،میگه دیگه خیالم راحت شد که میگیری میخوابی
از خونه خریدن و بچه براش گفتم،هزار بار گفت الهی شکر...میگه من چقدر دعا کردم برای تو...هر روز از خدا برات بچه خواستم...
دلم براش حسابی تنگ شده...رفیقی مثل شیما داشتن خیلی خوبه...حرف زدن باهاش کلی حالمو خوب میکنه... بهش پیشنهاد دادم تعطیلات بیان خونمون...کاش شوهرش قبول کنه...خیلی دلم میخواد خودش و دخترک شیطونش رو ببینم
کاش نزدیکم بود...
ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91