من مطمئنم روزی که خداوند مهربونم پسرم رو آفرید به خودش گفت فتبارک الله فی احسن الخالقین...
مطمئنم خدا دست به قلم شده و تو بهترین حالش و با حوصله نقاشی کشیده و اون شده پسرک من...
مطمئنم خدای جانم خواست قدرت بی نهایت خودش رو به رخ فرشته ها و مخلوقاتش بکشه و اون روز پسرم رو آفرید...
روزی که گِلِ دلبندم رو برداشت و خواست بهش شکل بده هدفش آفرینش زیباترینِ انسانها بوده...شاید هم میخواسته طاووس بیافرینه که انقدر زیبا شده...
مطمئنم تو اون شبهای قدری که بی تاب بودم و گاهی ازش گله میکردم که تنهاییم رو میبینه و برام کاری نمیکنه، میگفته حالا جوری بهت ثابت میکنم دوستت دارم که انگشت به دهان بمونی...
مدام دارم فکر میکنم این بچه پاداش کدام کار خوبِ منه؟ بابت چی خدا به من چنین لطفی کرده؟
وقتی چشمام بسته ست و سعی میکنم بخوابم، گهگاه چشمامو باز میکنم و نگاش میکنم،میگم نکنه من یه رویای شیرین دیدم و این فرشته تو خونه ی ما نیست...
همش حس میکنم تو بهشت ساکنم،چرا که این بچه یه فرشته ست و بس...
خدای من،چطور میتونم شکر گذار داشتنش باشم؟ چطور میتونم ادای دین کنم بابت این لطف بی حد و حسابت به من؟؟
خدایا چطور مهر این جانِ دل رو اینجوری به دلم انداختی که حتی طاقت ندارم نیم ساعت نبینمش؟
خدایا به اندازه ی تک تک سلولهای تنم شکرت، برای داشتن فرشته کوچولوم...برای آفرینش زیباترین پسری که آفریدی و از لطفت اون رو به من هدیه دادی...
هیچ وقت فکر نمیکردم دنیا بتونه انقدر برام جذاب و رنگی بشه...من رو چه نیاز به داروهای آرامبخش وقتی میتونم دستای کوچولوش رو بگیرم و بخوابم...که میتونم صورت قرص ماهش رو ببینم و از عمق جانم ببوسمش...
خدایا برای آرامشی که به زندگیمون هدیه دادی میلیونها بار شکرت...
مامان میکرویی...ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114