از وقتی که با بعضی دوستان وبلاگی شماره رد و بدل کردیم و ارتباطمون صمیمانه تر شده، برام مثل یه رفیق قدیمی و عزیز شدن...انگار سالهاست می شناسمشون...
وقتی مشکلی دارن،گرفتارن،بیمارن،غصه شونو میخورم... وقتی حالشون خوبه عمیقا شادم و الی اخر...
از اونجایی که من تو غربتم و تنها، این وابستگی به دوستان برام عمیقتر هست...
گهگاهی پیش خانواده از دوستان مجازی حرف زدم، گفتن اشتباه میکنی، ریسکه...دنیای مجازی دنیای خطرناکیه...
خب من بهشون حق میدم،چون تفکر خودمم تا دو سه سال پیش همین بود و دوستی مجازی رو در این حد اصلا قبول نداشتم...
ولی تو مدتی که وارد دنیای وبلاگ نویسی شدم،خصوصا امسال که دوستان واقعا درجه یکی تو وب پیدا کردم،نظرم کاملا تغییر کرد...دیدم که دنیای بدنام مجازی هم میتونه قشنگ و امن باشه...(البته احتیاط شرط عقله)
مثلا چند روزه که مدام فکرم پیش شکیباست و دل دل میکنم برای شنبه 4 اسفند که آزمایش داره...که دو قلوهاش تا ابد پیشش بمونن و من هم خاله بشم...
چند روزه که طیبه ی عزیزم خبری ازش نبود و یک پست گذاشت که بیماره... تماس و پیامهام بی جواب موند و دلنگرونشم...فقط از خدا میخوام هر اتفاقی که براش افتاده زودتر بهبود پیدا کنه و چیز مهمی نباشه...
به آویشن فکر میکنم...به دوقلوهای قشنگش که تو دلش دارن رشد میکنن و اماده میشن که وارد دنیای ما بشن و زندگیشونو رنگین کنن...به اینکه اون مشکل هم موقع تولد حل شده باشه...
شمایی که این پست رو میخونی ،انشالله تک تکتون حال دل و جسمتون عاااالی باشه و فقط از اتفاقات خوب بنویسید...دوستتون دارم رفقای مجازی...![]()
* از پشت صحنه اشاره میکنن که مرضی عزیزم،ابجی کوچولوم انگشت کوچیکه ش خورده به در!!! براش دعا کنید که زبونم لال کوچولوشو از دست نده![]()
![]()
![]()
ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 82