دیشب یکی از مزخرفترین، مهیج ترین و با مزه ترین شبهامون بود!!!
سه شنبه قرار بود برای شام بریم خونه ی خواهر شوهر، که حدودا یک ساعت و نیمی با ما فاصله دارن...
بعداز اون بارون و طوفان شدید،بخاطر ترافیک همسر جان یک ساعتی طول کشید تا بیاد و برسه خونه که راهی بشیم...
تا بیاد و دوش بگیره و اماده بشیم و بریم ساعت نزدیک 8 شد..و ما ساعت 9 و ربع رسیدیم و شام خوردیم...
برای دهم بهمن بابت خرید خونه یه چک داده بودیم ،بخشی از پولمون دیر اومد به حسابمون. ساعت 12 شب که پول کامل شد رفتیم بیرون که پولها رو واریز کنیم...
پول تو 4 تا کارت بود ،کارت،گوشی و کیف پول تو دستم بود و تلاش میکرد پول رو کار به کارت کنم، همسر جان هم نشسته بود تو ماشین !!
عابر هم قاطی کرده بود و نمیتونستم پول بزنم،چند تا کارت امتحان کردم و نشد،زدم به شیشه که نمیشه...همسر جان گفت خب بیا بریم یه عابر دیگه...
منم رفتم نشستم و رفتیم دم یه عابر نگهداشتیم... رفتم از اونجا امتحان کنم به همسر جان گفتم تو هم بیا چون سختمه چند تا کارت تو دستم باشه و شماره کارت هم تو گوشیمه...
تا کیفمو باز کردم گفتم وای یکی از کارتا نیست...همسر جان هم فرمودن خب حالا هول نشو سه تاشو بزن تا پیداش کنم...گشتیم و کارت نبود فهمیدم که گذاشتم مونده رو دستگاه...
با استرس برگشتیم عابر قبلی دیدیم رسید داده بیرون که صبح بیاید کارت رو بگیرید...خوشحال شدیم که کارت گم نشده ولی خب پول تو کارت بود و صبح هم چک داشتیم...
بخشی از پول رو از یه کارت دیگه زدم و بازم کم داشتیم...چه کنم چه کنم رفتیم خونه خواهر شوهر و خدا رو شکر اونا داشتن و پول چک رو تکمیل کردیم...
کلی هم خودمو دعوا کردم که چرا حواس پرتی کردم و اینا...
خلاصه به خیر گذشت و بعد کلی حرف زدن ساعت حدودای سه بود که خوابیدیم...
تا بعد از ظهر اونجا بودیم و باهاشون بازار رفتیم و کمی خرید تره بار داشتیم که انجام دادیم ...
همسر جان اصرار داشت که بعد از شام برگردیم ولی من اصرار داشتم عصر بیایم...زور من چربید،چون خواهر شوهر بیرون کار داشت و منم همون رو برای همسر بهانه کردم که خواهرت کار داره بریم که مزاحمش نشیم...
ساعت 6 بود که از اونجا راهی شدیم و طبیعتا حداکثر 7 و نیم باید خونه می بودیم...اما...
تقریبا نیم ساعتی از راه اومده بودیم که یهو هم زمان گفتیم بوی سوختگی میاد! دیدیم بله امپر تا ته بالا رفته و در حال انفجاریم...
سریع زدیم کنار و اب ریختیم تو رادیاتور که همش بخار شد و رفت...دیگه اب نداشتیم...
همسر جان دبه ی اب رو برداشت و گفت بذار من برم اب پیدا کنم...نشستم تو ماشین درارو قفل کردم...شب بود و تاریک و راه بیابونی، همش ذکر میگفتم که مشکلی برام پیش نیاد...
خدا رو شکر همسر جان زود برگشت و اب هم پیدا نکرده بود ،ولی ماشین کمی خنک شده بود و راه افتادیم تا جایی بریم که کاری بتونیم بکنیم...
یه خرده که رفتیم باز امپر بالا رفت...زدیم کنار و همسر جان این بار یه مسیر دورتر رو رفت اب بیاره...منم ذکر گویان قفل فرمان به دست نشستم که خدایا کسی نیاد سمتم که میمیرم...خیلی میترسیدم و همش اطراف رو با چراغ قوه چک میکردم...تا همسر جان بیاد و برسه هر چی ذکر و سوره و امام میشناختم رو صدا کردم که بخیر بگذره
بازهم اب ریختیم و خنک شد و راه افتادیم... باز هم داغ کرد این بار یه جای بهتر زدیم کنار...
تازه اونجا فهمیدیم که بله رادیاتور سوراخه و اینه که ابش خالی میشه و هی داغ میکنه...
یه کم این ور اون ور زنگ زد و کسی رو پیدا نکردیم،امداد خودرو هم نشد...یه بنده خدا اومد گفت چی شده؟گفتیم که اینجوری...
گفت خب طناب بیار من میبرمت...گفتیم نه خودمون یه کاریش میکنیم...گفت نه تا یه جایی میبرمت که برسی تعمیرگاه...یه دختر کوچولو هم تو ماشینش در حال خوردن بستنی قیفی بود...
خلاصه طناب اورد و بوکسر کرد و ما هم به دنبالش ، منتهی مدل بوکسر کردن و رانندگیش جوری بود که هی میخواستیم بزنیم بهش...و من با هر ترمز گوشت تنم میریخت...
انقدر محکم دستگیره و صندلی رو فشار میدادم که گفتم الان دستم کبود میشه...پشت سرمون هم پر از ماشین سنگین بود و با اون بوقهای کشدار و بلندشون بیشتر منو میترسوندن...
انقدر یا امام زمان گفتم که منتظر بودم امشب امام زمان ظهور کنه
یه کم رفتیم طناب برید...رفتن دوباره بستنش و راه افتادیم و بازم ترمزها و ترافیکی که پشت سرمون درست شده بود رو مخ بود...من هم بشدت نگران دخترش بودم که کمربند نبسته بود و بااون ترمزها که باباش میزد هی پرت میشد جلو و من میترسیدم که سرش بخوره به شیشه...
گفتیم چکار کنیم که یه کوچولو برا این بنده خدا جبران کنیم؟قرار شد یه پول کوچولو به دخترش بدم...
باز طناب برید،گفتیم اقا دستت درد نکنه تا همینجا هم لطف کردی،گفت نه میبرمتون حالا...تا اونا طناب رو ببندن من هم یه بسته چیپس داشتم با پول برداشتم بردم سمت ماشین اونا..
با دختر کوچولو احوال پرسی کردم اسمشو پرسیدم و گفتم بیا این چیپس رو بخور مشغول شی،اینم یه عیدی کوچولو برای تو..خوشحال شد و گرفت...
بهش گفتم که نگرانشم و کمربندشم بست...دوباره راه افتادیم و باز هم برید...
هر بار طناب میبرید ما اصرار میکردیم که دیگه بسه شما برو پی زندگیت اون اصرار میکرد که نه میبرمت...
دخترش پیاده شد اومد که خاله بیا پول رو نمیخوام...فهمیدم باباش دعواش کرده که چرا گرفتی...
بغلش کردم،باهاش شوخی کردم،گفتم دستاشو گاز میگیرم اگه بیاد جلو، لپای گلی خوشکلش رو کشیدم و کلی بین ماشینهامون دنبال هم دویدیم تا یکی مسئولیت این پول رو قبول کنه،اخرش از باباش اجازه گرفتم که بذاره پول رو نگهداره و دختر کوچولو راضی شد...
باهام دوست شده بود، 7ساله بود و بسیار شیرین...منم دیگه همه ی حواسم به فرشته ی ماشین جلویی بود،کاری به ترمزها نداشتم و گاهی که فرشته کوچولو سرک میکشید به عقب براش دست تکون میدادم...
رسیدیم به یه تعمیرگاه گفتیم دیگه شما برید،بنده خدا قبل ما رفت سراغ تعمیرکار و اورد ماشین رو دید...گفت دو ساعت کار داره و خانمت تو سرما اینجا اذیت میشه...در ضمن الان دیره نمیتونم بازش کنم...
گفتیم جرثقیل داری؟گفت اره صد تومن میگیره ببردتون...
تقریبا یک ربع تا خونه مون راه بود، بازم اون بنده خدا گفت نه چه خبره خودم میبرمتون...بازم بحث که اون بره و نرفت...
تا خیابونمون برد هر چی بوق زدیم دیگه بسه کوتاه نیومد و راهشو رفت...اخر سرجلوی یه سری مغازه نگه داشت همسر جان گفت ماشین رو همین جا میذارم بمونه تا صبح بیام ببرم تعمیرگاه...چون دیگه واقعا شرمنده شده بودیم و خجالت میکشیدیم که تا در خونه ببره...راضیش کردیم و کوتاه اومد.
دیدم شیرینی فروشی بازه،گفتم برم شیرینی بگیرم براشون؟همسر جان گفت نه چلوکبابی هست بریم شام بخوریم...
رفتم سراغ دخترش،بهش گفتم تو الان بری من دلم برات تنگ میشه چکار کنم؟بعدشم من دلم یه دختر عین تو خواست الان از کجا دختر بیارم من ها؟بگو ببینم؟
هیچ چی نمیگفت فقط چشماش برق میزد و لبخند خیلی خوشگلش رو لباش بود... پیاده ش کردم و اقا رو هم راضی کردیم و رفتیم دور هم شام بخوریم...
شروع کردم با رکسانا پچ پچ کردن و به همه چیز خندیدن...
اقایون با هم حرف میزدن،شنیدم که گفت ما دو تا تنها زندگی میکنیم،مادر رکسانا وقتی بچه 5 ماهه بود طلاق گرفت و رفت و دیگه بچه رو ندیده...
برای همین الان تو ماشین ذوق زده بود که بابا،خاله منو بغل کرد...
لبخندم یه لحظه خشک شد...قلبم گرفت برای دخترک روبروم با اون چشمای خوشگل و مهربون،لپای خوردنی، موهای لخت و دلبرش...من و رکسانا هم درد بودیم،اون دلش مادر و محبت مادرانه میخواست، من دلم مادرانگی برای یه عزیز دل میخواست...
نشسته بود کنار من، با من اومد دستاشو براش شستم، صندلیشو درست کردم که نشست، باهام دوست شده بود،باباش گفت میخوای بیای پیش من بشینی؟گفتم نخیر من و رکسانا با هم دوستیم پیش هم میشینیم...
به ترک دیوار هم خندیدیم، به کباب زدن اشپز،به چرت زدن پسر توی اشپزخونه و به همه چیز...انقدر قشنگ و با صدا میخندید که دلم میرفت براش...
غذا رو که اوردن اول برا اون گذاشتم، غذا شو اماده کردم و ماست و نوشابه شو باز کردم و قاشقشو دادم که بخوره...با هر کار من چشمای قشنگش برق میزد...
بازم وسط غذا میخندوندمش ...اقا هم کمی از زندگیش گفت و تازه فهمیدیم که مسیرش دقیقا لاین مخالف ما بوده و حداقل یک ساعت و نیم از خونه ش دور شده!!!دیگه واقعا شرمنده ش شدیم..ولی شکر خدا خونه ی مادرش نزدیک ما بود و میگفت هر هفته پنجشنبه عصر میان اونجا حالا به جاش امشب میرن،که ما کلی اصرار کردیم که شب رو خونه ی ما بخوابن...
اقایون زودتر از ما رفتن بیرون،یهو رکسانا گفت خااااله هیچ کس پول غذا رو حساب نکرد!! گفتم واقعا؟گفت اره!
گفتم حالا چکار کنیم؟بیا تا پشتشون به ماست در بریم،وگرنه ما رو گرویی نگه میدارن
دست تو دست هم یواشکی مثلا از چلوکبابی فرار کردیم...
رکسانا رفته بود دستشویی همسر جان پول غذا رو حساب کرد و اون ندید برای همین فکر میکرد یادشون رفته...
منم دیگه فراموش کردم بهش بگم که پول دادیم و واقعا فرار نکردیم..امیدوارم براش بداموزی نداشته باشه
دیگه رومون نمی شد ماشین رو تا در خونه ببره و گفتیم خودمون با تاکسی میریم،راضی نشد و خودمون رو با ماشینش برد تا خونه...رکسانا ذوق کرده بود میگفت شما هم با ماشین ما میاین...
تو راه گفتم عروسی رکسانا مارو دعوت کنیدا نخودی خندید،باباش گفت نه این میخواد بره خارج ...گفتم خب گودبای پارتی دعوتمون کنید که بازم رکسانا رو ببینیم همه خندیدن خودش بیشتر از همه...
بالاخره ما رسیدیم به مقصد و این اقای با معرفت و فرشته کوچولوش از ما جدا شدن،البته قبلش اقایون شماره رد و بدل کردن که همدیگه رو گم نکنیم،منم رکسانا رو چلوندم و بوسیدم و باهاش خداحافظی کردم...
اومدیم خونه ولی دلمون طاقت نیاورد و برگشتیم پیش ماشین...تو رادیات اب ریختیم و جنگی اومدیم در خونه که اب رادیات خالی نشه مشکلی پیش بیاد و خدا رو شکر ماشین هم بالاخره رسید خونه و ساعت 11 و نیم بود...یعنی به جای یک ساعت و نیم ،پنج ساعت و نیم راهمون طول کشید...
حالا تمام فکرم پیش دیشب با مزه و اون فرشته کوچولو ئه...تمام شب رو هم خوابش رو دیدم...دلم براش تنگ شده دوست دارم یه بار تلفنی باهاش حرف بزنم...
هنوزم موندیم که اون اقا چرا انقدر با معرفت بود...انشالله بتونیم یه روز براشون جبران کنیم...
موقع شام خوردن گفت که مبل استیلش رنگ کردن میخواد و قرار شد همسر جان براش کسی رو بفرسته که رنگ کنه،خدا کنه زنگ بزنه که حداقل اونجوری براش جبران کنیم...
و خدا رو شکر که حرف من شد و نموندیم که تازه11 شب راهی بشیم...
و در اخر و مهمتر از همه اینکه من دلم دختر میخواد
ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86