
دیروز هم طبق معمول این روزام به شدت بی حال و خسته بودم...نه اینکه فکر کنید کوه کنده بودم که خسته بودم...نه...فقط خسته ی روحیم....حوصله م سررفته بود....مدتها بود میخواستم کمدو مرتب کنم ولی خوب حسش نبود...دیروز بالاخره رفتم سراغش و خالیش کردم....حسابی مرتب و تمیزش کردم.... یه دفعه از لابلای لباس مجلسیایی که تاشون کردم....3 تا از لباس بچه گونه هایی که دارم افتاد....همون جا نشستم تک تک برداشتم بوشون کردم و به خریدنشون فکر کردم و یه دل سیر گریه کردم.... لباس اول که یه سرهمی نوزادی سفید با گلای نارنج...
ادامه مطلب