دل آسمون گرفته ست...رمان "عابر بی سایه" رو یک ساعت پیش تموم کردم و هنوز ذهنم پر از غصه ی دلارام قصه ست...هدفون داره غمگین ترین آهنگ هاش رو پخش میکنه...دلتنگم...
و تمام اینها کنار هم آسمون دل من رو هم ابری کرده...درست مثل دل آسمون که این روزها بارونیه...
کنار همه ی اینها یه ناامیدی مزخرف هم تو دلم لونه کرده...یه صدای مزخرف که گاهی میگه مطمئنی قراره بچه ای بیاد؟؟نکنه همه ش خواب بوده؟؟
همه ی اینها نشون میده سخت خود ازار شدم و از اینکه خودم رو زجر بدم انگار لذت میبرم...
دیگه حتی سمت وسایل دلبند هم نمیرم،انگار با اونا هم قهر کردم...دیگه صبح به صبح چشم انتظار تلفن نیستم...یادم نمیاد چند روزه که گهواره ش رو تاب ندادم...
بدتر از همه ی اینها اینه که گریه م نمیاد...الی سالها پیش که اشکش دم مشکش بود انگار جاش رو با یه الی سرسخت عوض کرده که حتی تو موقعیت های خاص که باید گریه کنه هم اشکش نمیاد...جوری که خودم مبهوت می مونم که چرا گریه م نمیاد...
گریه کردن برای ما زنها یه مسکن قویه...مثل وقتی که حالت خرابه و دلت به هم میپیچه،بالا که میاری یهو مثل اب روی اتیش میشه و اروم میشی...درسته که بالا اوردن چند دقیقه ای نفست رو میگیره ولی بعدش تمام دردهات اروم میگیره...گریه هم همینه،اولش درد داره و بعد روحت اروم میگیره...ولی همین مسکن قدیمی هم ازم دریغ شده...
لعنت به تنهایی که عامل تمام دردهای جسم و روحمه...لعنت به این موقعیت جغرافیایی که توش قرار گرفتم و از همه چیز و همه کس دورم...
*خزعبلاتم رو بخونید و بگذرید...مثل همیشه بازم خیلی زود روبراه میشم...
*خدا رو شکر که فردا همسر جان کنارمه و مسکنی به نام اغوش رو دارم...الهی شکر برای همه چیز...
مامان میکرویی...
ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108