
بعد مدتها امروز با بهزیستی تماس گرفتم...کارشناسمون گفت الان زنگ میزنم مرکز خبر میگیرم...دوباره تماس گرفتم میگه فعلا برای شهرستان شما بچه نداریم!!! ولی دلم روشنه تا عید بچه ت پیشته...این دقیقا عین جمله...
ادامه مطلب
از وقتی که با بعضی دوستان وبلاگی شماره رد و بدل کردیم و ارتباطمون صمیمانه تر شده، برام مثل یه رفیق قدیمی و عزیز شدن...انگار سالهاست می شناسمشون...وقتی مشکلی دارن،گرفتارن،بیمارن،غصه شونو میخورم... وقتی...
ادامه مطلب
* امروز صبح زود تو یکی از ارگان های دولتی کار داشتیم...بخشی از مسیر رو با ماشین خودمون رفتیم و بقیه ش رو با مترو و تاکسی... اول صبحی 453 هزار تومن تیغیدنموناونم بابت چی؟ طبق محاسبات دقیق خودم سه تاکا...
ادامه مطلب
بر خلاف انتظارم چهارشنبه خیلی اروم و بی خیال بودم...شب رو هم تقریبا خوب خوابیدم...صبح خواستم هپارینم رو بزنم، واقعا تنم جایی نداشت ...گفتم بذار بی بی بزنم اگر هاله انداخت امپولمو میزنم... زدم و متاسفانه دریغ از یه هاله محو....منفی تر از منفی... با بی تفاوتی نه امپولامو زدم و نه قرصامو خوردم.... به همسرم که گفتم بی بی زدم و منفی شده حالش دگرگون شد...دلم اتیش گرفت...بازم شرمنده ش شدم...بازم دستم خالی موند...کاشکی اول صبحی نمیگفتم بهش...کاشکی دردش رو تنهایی به دوش میکشیدم تا ظهر ازمایش رو ببینه... با همسر جان رفتیم ازمایش دادیم ...ولی تازه انگار فهمیدم چی شده....انگار تازه داشتم به معنی بی بی منفی فکر میکردم.... اومدم سرکار ولی با یه حال خراب...با بغضی که هر لحظه میترکه و نمیتونم کنترلش کنم... ...
ادامه مطلب
محرم برای من و امثال من یعنی همه ی منتظرا پر از غصه و حسرت هست... هر سالی که میگذره این حسرتا تو دلم بیشتر و سنگینتر میشه... یکی از بزرگترین ارزوهام دیدن همسرم با یه بچه فسقلی سبز پوشِ که داره با تعجب با چشمای خوشگلش دسته و سینه زنا رو می بینه... ول...
ادامه مطلب
من یکی از اینا میخوام....وای خوش به حال مامانش که یه همچین جیگری تو خونه داره...دل منو که برده ناجور... نگاش کن توروخدا...چه قیافه ای گرفته...دلم میخواد بدنش دست ،من تا میتونم اون لبای کوچولو و لپای تپلش رو گاز بگیرم و بچلونمش... ...
ادامه مطلب
دلمون بدجور گرفته, هم من هم همسری....نمیدونم چرا نمیشه دنیامون بدون مشکل یا حداقل با مشکلات کوچیک و روزمره بگذره...خدا خودش میدونه که زندگی پیرم کرد.27 سالمه ولی اندازه یه زن 50 ساله درد دارم و غصه خوردم...نمیدونم اگه وسط هیاهوی مشکلات کوچیک و بزرگ همسر نازنینم نبود چی کار میکردم....دیگه هیچ چی شادم نمیکنه...دلم میخواد تنها یه گوشه بشینم و به حال خودم زار بزنم...ای کاش تنها غصه م نبود بچه بود...همسری جدیدا یه کار جدید رو شروع کرده که هنوز راه نیفتاده و یک دنیا بهمون استرس داده.ترس از اینده نزدیک داره زجر کشمون میکنه...توی 11 سال زندگی مشترکمون خیلی فراز و نشیب داش...
ادامه مطلب
چند روزیه بد جور افتادم به غر زدن به خدا...حس میکنم خدا نمیخواد من خوب زندگی کنم...میخواد همیشه تحقیر بشم, زجر بکشم و با اضطراب زندگی کنم...مگه نمیگن سرنوشت ادما دست خودشونه و خودشون زندگیشون رو میسازن...پس چرا هر چقد من دنبال زندگی خوب میرم ازم دورتر و دورتر میشه...مگه نگفته از شما حرکت از من برکت...پس چرا ما هر قدر بیشتر تلاش میکنیم کمتر موفق میشیم....چرا نمیشه یه روز دلمون خوش باشه و بدون غصه باشیم...دارم شک میکنم به همه قوانین عالم...حس میکنم هر چقدر ادم بدی باشی و گناه کردن برات مهم نباشه موفق تر و خوشبخت تری...من و همسرم همیشه تو کارامون خدا رو در نظر داریم و...
ادامه مطلب
دلم بد جور هوای امام رضا رو کرده .هر بار که TV حرم رو نشون میده دلم یهو میریزه...دیشب حرمش مثل بهشت شده بود...قشنگتر از هر جای دنیا....خیلی غبطه خوردم به حال کسایی که اونجا بودن....با اشک و اه ازش خواستم حال این روزهامونو دگرگون کنه...کاشکی یه نظر به ما و زندگیمون بکنه تا ما هم به ارامش برسیم..خسته ایم از همه ی زندگی.... چه صفایی داره تک وتنها بدون همراه بدون اینکه حتی یه نفر بشناستت بری روبروی ایوون طلا جوری که گنبدشم دیده بشه بشینی زانوهاتو بغل کنی و هر چی تو دلت تلنبار شده بهش بگی...از غصه هات از دردات از بی کسی ها و خستگی هات... کاشکی قسمت بشه زودی بریم پابوس...ولی...
ادامه مطلب