
سلااااااام سلاااااام سلام به همگی، به وبلاگ قشنگم، به دوست جونام(البته اگه هنوزم کسی اینجا رو بخونه) فکر نمیکردم اننننننقدر دلتنگ اینجا باشم! ولی بودم.... خیلی خیلی یهویی دلم هوای وبلاگ رو کرد و دلم خواست که بیام و بخونم و بنویسم،هر چند بعد از این همه وقت نوشتن خیلی سخته... یاد تک تک خاطراتم افتادم، شور و حالی که وبلاگ نویسی برام داشت واقعا خاص و تک بوده و هست... هر روز صبح اولین کارم چک کردن وبلاگم و دوستانم بود... حیف که تلخ شد برام... اگه از پارسای جان بخواید بدونید که باید بگم اقایی شده برای خودش،چهار سال و نیمه شده، و بالاخره تونستم بند ناف وابستگیش رو ببرم و بفرستمش مهد... کلی چیز یاد گرفته... زبونشم که ماشالا حسابی درازتر شده...
ادامه مطلب
دوستانِ جان، این پست رو برای خداحافظی مینویسم...این اخرین پستِ این وبلاگ خواهد بود..خیلی وقته ننوشتم و دلم میخواست بیام و باز هم بنویسم...ولی ماجرایی پیش اومد و دوستی چیزی گفت که دلم خواست کلا وب رو پاک کنم ولی خب دلم نیومد خاطرات و حس و حالم رو دور بریزم...ممنون از همگی که تو این مدت کنارم بودید...اگر نوشته هام دل کسی رو شکسته حلالم کنید رفقای روشن و خاموش... بخوانید...
ادامه مطلب
من مطمئنم روزی که خداوند مهربونمپسرم رو آفریدبه خودش گفت فتبارک الله فی احسن الخالقین...مطمئنم خدا دست به قلم شده و تو بهترین حالشو با حوصله نقاشی کشیده و اون شده پسرک من...مطمئنم خدای جانم خواست ق...
ادامه مطلب
دلمون بدجور گرفته, هم من هم همسری....نمیدونم چرا نمیشه دنیامون بدون مشکل یا حداقل با مشکلات کوچیک و روزمره بگذره...خدا خودش میدونه که زندگی پیرم کرد.27 سالمه ولی اندازه یه زن 50 ساله درد دارم و غصه خوردم...نمیدونم اگه وسط هیاهوی مشکلات کوچیک و بزرگ همسر نازنینم نبود چی کار میکردم....دیگه هیچ چی شادم نمیکنه...دلم میخواد تنها یه گوشه بشینم و به حال خودم زار بزنم...ای کاش تنها غصه م نبود بچه بود...همسری جدیدا یه کار جدید رو شروع کرده که هنوز راه نیفتاده و یک دنیا بهمون استرس داده.ترس از اینده نزدیک داره زجر کشمون میکنه...توی 11 سال زندگی مشترکمون خیلی فراز و نشیب داش...
ادامه مطلب
چند روزیه بد جور افتادم به غر زدن به خدا...حس میکنم خدا نمیخواد من خوب زندگی کنم...میخواد همیشه تحقیر بشم, زجر بکشم و با اضطراب زندگی کنم...مگه نمیگن سرنوشت ادما دست خودشونه و خودشون زندگیشون رو میسازن...پس چرا هر چقد من دنبال زندگی خوب میرم ازم دورتر و دورتر میشه...مگه نگفته از شما حرکت از من برکت...پس چرا ما هر قدر بیشتر تلاش میکنیم کمتر موفق میشیم....چرا نمیشه یه روز دلمون خوش باشه و بدون غصه باشیم...دارم شک میکنم به همه قوانین عالم...حس میکنم هر چقدر ادم بدی باشی و گناه کردن برات مهم نباشه موفق تر و خوشبخت تری...من و همسرم همیشه تو کارامون خدا رو در نظر داریم و...
ادامه مطلب
دلم بد جور هوای امام رضا رو کرده .هر بار که TV حرم رو نشون میده دلم یهو میریزه...دیشب حرمش مثل بهشت شده بود...قشنگتر از هر جای دنیا....خیلی غبطه خوردم به حال کسایی که اونجا بودن....با اشک و اه ازش خواستم حال این روزهامونو دگرگون کنه...کاشکی یه نظر به ما و زندگیمون بکنه تا ما هم به ارامش برسیم..خسته ایم از همه ی زندگی.... چه صفایی داره تک وتنها بدون همراه بدون اینکه حتی یه نفر بشناستت بری روبروی ایوون طلا جوری که گنبدشم دیده بشه بشینی زانوهاتو بغل کنی و هر چی تو دلت تلنبار شده بهش بگی...از غصه هات از دردات از بی کسی ها و خستگی هات... کاشکی قسمت بشه زودی بریم پابوس...ولی...
ادامه مطلب