دیروز،یعنی جمعه روز تعطیلی همسر جان بود و قرار بود بریم بیرون برای خرید کفش و سر زدن به چند تا مشاور املاکی...
برای همین طبق معمول روزهای تعطیلی و باهم بودنمون برای ناهار، که یا آش داریم یا آبگوشت الی پز درجه ی یک، قبل از خواب قابلمه ی ابگوشت رو با شعله ی کم بار گذاشتم و 6 صبح که برای نماز بیدار شدم خاموشش کردم...
صبح بعد از صبحانه ابگوشت رو اماده کردم و گذاشتم روی بخاری...بساط جوجه و سالاد رو هم برای شام اماده کردم و زدیم بیرون...
اول رفتیم یکی یه جفت کتونی گرفتیم...برای اولین بار در طول تاریخ زندگیمون رفتیم مغازه ی مد نظرمون و اولین کتونی رو که خوشمون اومد خریدیم...چقدر کیف میده خرید این جوری...ما انقدر برای هر چیزی میگردیم که اخرش از خستگی یه چیزی میخریم...
بعدش رفتیم خریدهای خونه رو انجام دادیم و طبق معمول این روزای مملکتمون تیغیدنمون برای 4 تا تیکه جنس ساده...
برگشتیم خونه و سریع غذا رو گرم کردم و ناهار رو خوردیم...وای که چه ابگوشتی شده بود...جای همگی خالی...
بعد از یه استراحت کوچولو و جمع و جور کردن اشپزخونه ، سبد چای و میوه مون رو برداشتم و دوباره زدیم بیرون...
از اوایل امسال جاهای مختلف اطراف رو برای خرید خونه گشته بودیم و میخواستیم دو جا رو که نرفته بودیم هم بگردیم تا قیمتها دستمون بیاد...
هوا حسابی بارونی بود و خیابونا ترافیک...
رسیدیم منطقه ی مورد نظرمون و بعد از کمی بررسی منطقه و خیابونا اولین املاکی زدیم کنار و رفتیم داخل...
یه مورد بهمون معرفی کرد که بنظر خوب میومد...مشاور املاکی هم حسابی از تمیزی خونه و خوبی محلش تعریف کرد و ما وسوسه شدیم بریم ببینیم...
خلاصه که هماهنگ کردن و رفتیم سراغ بازدید خونه...
محله ی خوبی بنظر میومد...ظاهر بیرونی خونه هم عالی بود و تمیز...
رفتیم داخل رو هم دیدیم...یه خونه ی 60 متری بود...انصافا خیلی خوب و تمیز بود بدون هیچ خرجی برای سکونت...هم من و هم همسر جان پسندیدیم و برگشتیم املاکی...
من خیلی سخت برای خرید هر چیزی تصمیم میگیرم و هزار جور حساب کتاب میکنم تا نسنجیده خرید نکنم(که جدیدا خسته شدم از این مدل) ولی همسر جان ادم ریسک پذیریه...
در کمال تعجب دیدم که داره درباره ی بیعانه صحبت میکنه...گفتم صبر کن حالا،مگه میخوایم بخریمش؟؟؟؟گفت اره خونه به این خوبی و با این قیمت چرا نخریم؟
گفتم نه صبر کن بریم چند جا رو بگردیم قیمتا دستمون بیاد بعد...
خلاصه املاکی رو راضی کردیم که خونه رو برامون نگهداره و ما شب براش بیعانه بزنیم،چون مثلا کارت همراهمون نبود..
رفتیم و کمی گشتیم و دیدیم هم خونه عالی هست و هم قیمتش...که چون فروشنده عجله داره قیمت پایینتر گذاشته...
چند دور محله و اطراف رو گشت زدیم و مشکلی نبود...همون چیزی بود که ما میخواستیم...
برگشتیم خونه ولی باز هم دل من رضا نبود،گفتم بریم همین اطراف خونه ی خودمون رو هم دوباره قیمت بگیریم و خیالمون راحت شه...که با قیمتهای نجومی و سرسام اور روبرو شدیم...
نشستم به حساب کتاب و با داداش کوچیکه ی مهربونم تماس گرفتم...گفتم که یه وام نیاز داریم تا کسریمون رفع بشه...خیلی خوشحال شد برای خونه و گفت خودم براتون جور میکنم و چند ماه دیگه پس بدین...قربونش برم همیشه حتی اگه خودش زیر قرض باشه هوامونو داره و یه راه حل برامون پیدا میکنه...
خدا رو شکر پول جور شد و بیعانه ی کوچولویی برای املاکی زدیم تا امشب بریم برای نوشتن قرار داد و دادن بخشی از پول که نقد داریم...
مابقی رو هم یک ماه دیگه که قراره پول دستمون بیاد میدیم ،البته چک میدیم بابتش...
خونه تا خرداد 98 تو رهن مستاجر هست...همون موقع به امید خدا با مستاجر هم تسویه میکنیم و انشالله خودمون ساکنش میشیم...
دیشب از ذوقم اصلا خوابم نبرد...همش برای چیدمان و مسائل مربوط به خریدش برنامه ریزی میکردم...باورم نمیشه داریم صاحبخونه میشیم...
بعد از سالهای طولانی سختی و اتفاقات بد ،خرید خونه هر چند کوچیک و معمولی برای من اتفاق بی نظیریه که بابتش بی نهایتا خوشحال و شاکرم...هر چند زمانی که زادگاه ساکن بودیم خونه ی بزرگ و خوبی داشتیم و با سلیقه ی خودمون ساخته بودیمش که از دستش دادیم...ولی این خونه برای من دلچسبتره چون ریسک نداره و موندگاره...نتیجه ی تلاش خودمون دو تاست...
امیدوارم برامون سراسر خیر باشه و تو خریدش اشتباه نکرده باشیم...امیدوارم امشب خوب پیش بره و قطعی شه...و البته امیدوارم خوش قولی کنن و پولمون رو سر وقت بدن که ما هم چک ماه بعد رو بی دردسر پاس کنیم...
الهی شکر برای دیروزی که از ذوقش سر از پا نمی شناختم
ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91