این روزها خوشحالم...یه حس خوبی تو وجودم وول میخوره...بعد از دو سال سختی واسترس و فشارهای روحی و مالی این ماه اوضاع نرمالتر شده...
همش میگم خدایا میشه این شکلی بمونه...میشه این روزا همون روزای خوبی باشه که پایان سختی ها قراره باشه...کاش باشه...
من و همسری 12ساله که ازدواج کردیم....توی این 12سال روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم...طوری که هر کس منو میبینه میگه تو خیلی صبوری...ولی خب روح و جسممون داغون شده...
ولی خب گذشته ها گذشته ...هر چه که بود بهر حال دیگه تموم شده...دلم میخواد از این به بعد از همین امروز به بعد همین جوری خوب پیش بره...فکر میکنم دیگه 12سال سختی برای یه خانم 28 ساله کافی باشه...
دل تو دلم نیست برای اومدن دردونه هام....یه حس قوی و قشنگی میگه که مادر میشم...خیلی وقتا خیلی از حسهام درست بوده...اینو همسری هم به شدت قبول داره...
.کاشکی اینم جزء همونا باشه...
همش در حال تصور دوران بارداریمم...روز انتقالمم طبق حساب و کتاب خودم میشه 15 دی ...مثل دو سال پیش که 15 دی انتقالم بود ولی هایپر شدم و کنسل شد....
خدایا بدجور دلم رو خوش کردم به تو و رحمتت....این بار دیگه دستمو ول نکن...بذار منم روزای خوب رو تجربه کنم...
ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110