از این کفشایی که با راه رفتن صدا میده پاش میکنن...وای خدا هر وقت میان تو اپارتمان صدای پاهای کوچولوش میپیچه تو خونمون...
منم با شنیدنش یه لبخند میزنم...چشمامو میبندم و یه آه میکشم...
از شنیدن صدای پاش ذوق زده میشم...دلم غنج میره بگیرم بچلونمش....ولی خب بیشتر از همه پر از حسرت میشه..دلم میخواد این صدا تو خونه ی سوت و کور منم باشه...دلم میخواد این پاهای کوچولو کنار من راه برن...
جدیدا سیستمم همین شده...از کنار هر بچه ای که رد میشم یا صداشو میشنوم ناخوداگاه خیره میشم بهش و یه لبخند کوچولو میزنم و آه میکشم...
این حال رو دوست ندارم...اه اخرش رو دوست ندارم...
این روزا خیلی خیلی خیلی تنهام...بی نهایت تنها...
همسری فقط یکی دو ساعت قبل از خواب کنار منه...اونم صرف شام ، نماز ، میوه و غیره میشه...
دعا کنید این تنهایی منو دیوونه نکنه...