همینجوری یهویی...

خرید بک لینک

*این روزها بساطم رو از وبلاگ جمع کردم و تو اینستاگرام پهن کردم

نمیدونم چی شده که اینستا برام جذاب شده، بقول لیلی ندید بدید بازی دراوردم...هر چند که قبلا هم اینستا داشتم ولی ماهی یه بار سر میزدم و برام جذاب نبود...

*خبر خاصی هم برای نوشتن نبوده، جز اینکه مدام درگیر مهمونی رفتن و مهمون داری بودم...

*بابت اومدن دردونه هم انقدر کشش دادن که راستش دیگه هیچ حس و حالی برامون نمونده و اون شور و هیجان از بین رفته...مادرم به شدت بی تابه و با هر بار تلفنم دلش میریزه...مثل همین الان که تا سلام علیک کردم گفت از بچه خبری شده؟ خودمم کلافه شدم از بس باید توضیح بدم که چرا طول کشیده...

از دست جاری هم دلخورم که همه جا رو پر کرده..با اینکه سپرده بودیم که فعلا به کسی جز خانواده هامون نمیخوایم بگیم...کاش یه کم راز داری بلد بودیم...

*امیدوارم تو این هوای الوده و نفس گیر حال دل همه تون خوب باشه...فقط دعا کنید بااااد بیاد که بحران حل شه...

از پشت صحنه اشاره میکنن دعا کنید باد نیاد چون بوی بد تشدید میشهیعنی مدیریت بحرانمون تو حلق بد خواهامون...فقط بلدن بگن مرگ بر امریکا،مملکت داری صفر...

آقای حناچی گفته وقتی ذرات معلق در هوا به ۲۰۰ برسه شهر باید تخلیه بشه...ولی آلایندگی به ۲۱۱ رسیده و ما شاد و خوشحال داریم زندگی میکنیم و منتظریم باد و بارون بیاد، همین...

خدا ما رو از دست این سران بی لیاقت نجات بده که همه جوره زندگی رو بهمون زهر کردن...

مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: يکشنبه 29 دی 1398 ساعت: 16:16

صفحه بندی