یلدا...

خرید بک لینک

دیروز یعنی جمعه،اخرین روز پاییز، ساعت هشت صبح به سمت زادگاه راهی شدیم...اونم بخاطر اینکه مادر شوهر و پدر شوهر کسی پیششون نبود و همسر جان مهربونم یک ماه بود که دلش پیش اونا بود که شب یلدا اونا تنها نمونن

همیشه به این فکر میکنم که خدا کنه بچه ی اینده مون مثل همسر جان باشه نه مثل من...چون من بچه ی مزخرفی برای پدر و مادرم هستم ولی همسر جان تو خیلی جاها اولویتش پدر مادرش هستن و سعی میکنه کنارشون باشه...

خلاصه که رفتیم و بر خلاف تصورمون راه خیلیم خوب بود و بیشتر راه خبری از برف نبود جز یه قسمت که سفید پوش و دلبر بود و من کلی ذوق کردم ولی تا به پارکینگ برسیم و بتونیم بزنیم کنار که پیاده شیم و برف رو ببینیم،برف تموم شدانگار که یه تیکه ی کوچیک با خط کش از مناطق اطرافش جدا شده بود و فقط اونجا برف بود...

10 و نیم رسیدیم و اول رفتیم خونه بابا و اونا رو نیم ساعته دیدیم و رفتیم خونه مادر شوهر...

ناهار درست کردم و از اون طرفم یکی از برادر شوهرها اومد و ناهار رو باهم خوردیم...

بعد از ظهر دوباره راهی خونه ی بابا شدم و سه ساعتی اونجا بودم و بعدش اماده شدیم و برای شام و مراسم شب یلدا راهی خونه داداش شدیم...

تولد برادر زاده سه روز قبل بود ولی گذاشته بودن برای شب یلدا که دو تاش یکی بشه و دور هم باشیم...

از اونجایی که ما به نیت مادر شوهر میرفتیم زادگاه،داداش که زنگ زد دعوتمون کنه گفتم که نمیتونیم بیایم چون مادر شوهر تنهاست و ما دلمون نمیاد تنها بمونن...برای همین زنگ زد و مادر شوهر رو هم دعوت کرد که خیلیم خوب شد...

برادر شوهر و خانمش رفتن خونه مادر خانمش و مادر شوهر اومد خونه داداشم...

بچه ها اهنگ گذاشته بودن و برادر زاده کلی خوشحال بود که براش تولد گرفتن،چون غیر از تولد یکسالگیش، همیشه خانوادگی جشن میگیرن و ذوق داشت از مهمون بازی تولد11 سالگیش...

وقتی رفتیم خونه داداش توقع داشتیم مادر و خواهر زنداداش هم باشن...مامان پرسید که اونا هم هستن؟زنداداش با لحن بدی گفت نه بخاطر مادر شوهر الی دعوتشون نکردم چون سختشون میشد!!!!

این حرفش بدجور ناراحتم کرد چون وقتی داداش گفت میخواد اونا رو دعوت کنه من گفتم نه سختتون میشه و لازم نیست...و حتی مادر شوهر گفت من نمیام که مزاحمتون نشم ولی خودشون زنگیدن و اصرار کردن که اونا هم بیان...

مدل مهمونی های ما اینطور نیست که مادر شوهر و مادر خانمها با هم غریبه باشن و خیلی وقتها باهم یک جا دعوت هستن و هیچ کس هم معذب نمیشه...خصوصا مادر شوهر من که انقدر با محبته که همه ی خانواده م دوستش دارن و هیچ کس باهاش غریبگی نمیکنه و خیلی وقتها تو جمعهای خانوادگیم حضور داره...

البته ما به این اخلاق و حرف زدن زنداداش عادت کردیم که بگذریم...

برای شام زرشک پلو با مرغ و سالاد و کدو درست کرده بودن که واقعا دستشون درد نکنه...

بعد از شستن کوه ظرفها و یه کم جمع و جور کردن اشپزخونه رفتیم سراغ تولد بازی که برادر زاده بدجور بی تاب بود...

کلی دست زدیم و براش شعر تولد خوندیم و شلوغ کردیم که خیلی ذوق کرده بود...کادوهامونو دادیم و انقدر عکس گرفتیم که واقعا خسته شدیم از عکاسی

دو تا داداشها خونه ی مادر خانمهاشون بودن و نیومده بودن خونه داداش...بعد از شام داداش کوچیکه و خانم و پسرش که واقعا عشقن و دنیای مهربونی هستن به جمع ما پیوستن و دوباره شعر خوندیم و کلی دست زدیم و خندیدیم...برای همه فال حافظ گرفتیم و خوراکی های یلدایی رو خوردیم...

همسرجان و داداش همدیگه رو خیلی دوست دارن و باهم مثل دو تا دوستن،به همین خاطر از وقتی داداش اومد همسر جان هم بهش بیشتر خوش گذشت...در کل شب خوبی بود و با اینکه توقع نداشتم بهمون خوش بگذره ولی خیلی خوش گذشت و همه مون خوشحال بودیم...

ساعت 11 و نیم دوباره کوه ظرفها رو جمع کردیم و شستیم و خشک کردیم و بعد از بوس بوس با خانواده و کلی تشکر از داداش و خانمش برگشتیم خونه هامون...

من رفتم خونه بابا و همسر جان هم رفت خونه مادرش خوابید...

صبح ساعت 7 و نیم هم راهی خونه شدیم...برادر شوهر و خانمش هم همراه ما برگشتن...

بقول همسر جان به من خیلی ظلم شد چون عقب نشستم و در حضور اونا نشد که پرحرفی کنم و شیطونی کنم و همسر جان رو اذیت کنم و مثل یک خانم با شخصیت اروم نشستم و در سکوت و افسردگی برگشتم خونه

* 7 صبح داداش کوچیکه زنگید که کجایی؟گفتم خونه بابا!!! گفت پس نرید تا بیام..اومد و دیدم زنداداش کوچیکه ی مهربونم که هم سن خودم هست برامون غذا فرستاده

ده روز پیش برای جشن خونه ی جدیدشون خانواده ی خودش و خانواده ما رو شام دعوت کرده بود و به منم زنگید که اگه میتونی بیا(داداش و زنداداش کوچیکه تنها کسانی هستن که از بیکاریم باخبرن و بقیه هنوز نمیدونن من بیکارم) که من گفتم تازه برای عروسی اونجا بودیم و امکانش رو ندارم بیام...اونم غذای سهم من و همسر جان رو گذاشته بود فریزر و صبح داداش برامون اورد...انقدر ذوق کردم که نگو...همسر جانم خیلی خوشش اومد از کار زنداداش... و من به این فکر کردم که ادمها چقدر میتونن باهم متفاوت باشن و مهربونی حتی کوچیکش چقدر دلنشین و قشنگه...

ظهر غذا رو گرم کردم و خوردم و خدا میدونه چقدر این غذای فریزری به من چسبید و کیف کردم از خوردنش...

(*برادر همسر جان که با ما برگشت و زنداداش من که شب مهمونشون بودیم تنها افرادی هستن که تو خانواده هامون بخاطر یک سری مسائل سالهاست با همه مشکل دارن و کلا تو جمع ماها نه حرفی میزنن و نه باهم احساس راحتی میکنیم)

مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 22:28

صفحه بندی