روز نوشت

خرید بک لینک

دیروز عصر بعد از بیدار شدن همسر جان از خواب رفتیم بیرون و یه کم تره بار خریدیم...سیب و به هم خریدم که مربا درست کنم...آخ که مربای به چقدر محشره

تا برگردیم و شام بخوریم ساعت ده و نیم بود و من حسابی له بودم انقدر که از صبح پیاده روی و بدو بدو کرده بودیم...از طرفی دل درد داشتم و میترسیدم که باز هم اون درد لعنتی شروع بشه...از طرف دیگه هم بشدت بی حال بودم و سر درد و سینه درد اذیتم میکرد...

صبح به زور همسر جان 8 بیدار شدم و رفتیم اداره ی تشخیص هویت که برای کاری ارجاعمون داده بودن اونجا...

خانمه انقدر عجله داشت که نمیدونست چکار کنه...دستمو گرفته میگه فکر کن دستت لمسه بذار من انگشتاتو بزنم...بعد هی میگه اه خراب شد شل کن دستتو وگرنه اثر انگشتت با متهم یکی میشه...دیدم کوتاه نمیاد گفتم خانم شما عجله داری من چکار کنم؟یه کم نرم شد و کارمو انجام داد....

بعدش رفتم شرکت سابق، نگهبانی میگه انقدر میری میای میخوای برگردی شرکت یا میای تسویه؟

بنده خدا خبر نداره واسه تسویه پوست ادم رو میکنن...هر چی باشه خب اینجا ایرانه دیگه...

یک ساعت و نیم نشستم تا با مدیر مالی صحبت کنم و برای نحوه ی تسویه توافق کنیم...بالاخره موفق به دیدار شدم و قرار شد پولمو طی سه قسط بهم بدن...

امیدوارم بد قولی نکنن.دو ماه دویدم دنبال کارای تسویه و حالا دو ماهم باید منتظر گرفتن چندرغاز پولم باشم...

بعدش فرستادنم یه بخش دیگه برای امضا که تموم شه و برم...رفتم و بعد سلام و علیک نشستم اصلا خانم به روی خودش نیاورد که منتظرم...خونسردانه حرفاشو زد و من یک ساعت منتظر نشستم تا خانم یه متن چهار خطی رو بخونه و تایید کنه...

وقتی کار کردن اینا رو میبینم و کار کردن خودم رو مرور میکنم میبینم چقدر فاصله بوده بینمون...من و همکارام همیشه اولویتمون کارمون بوده و هرگز ارباب رجوع رو معطل نمیکردیم...حتی وسط ناهار یا تلفن کاراشونو انجام میدادیم ولی تو این دو ماه اندازه ی کل عمرم ادارات مختلف رفتم و خیلی به ندرت دیدم ارباب رجوع براشون مهم باشه...

بهر حال ، علی الحساب یکی از کارای مهم و اداریم تموم شد...

تا شب کلی کار باید انجام بدم...غیر از کارهای روزمره باید ترتیب سیب و به ها رو برای مربا بدم که کلی وقت میگیره...

عکاسی هم باید برم...عکسهای عروس و دوماد حاضر شد ولی سه تا دونه عکس ما حاضر نمیشه و تو مرحله ی پیش از چاپ گیر کرده...

روزهای آتی هم همچنان کار اداری دارم...خدا کنه اینا هم زود تموم شن خلاص شیم...

مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 6:45

صفحه بندی