خوش آمدید
روزهای انتظار
- امروز شش روزه که جوجه هام اومدن تو دلم...نمیدونم جاشون چطوره؟هنوز اونجان و خوبن؟تونستن خونشون رو بپذیرن؟جایی که باید نه ماه بهش وصل باشن رو پیدا کردن یا نه؟کاش میشد بدونم اون تو چه خبره؟
- روزای اول بی دغدغه و سرخوش بودم.. ولی هر چی میگذره سرخوشی کم و کمتر و دلشوره بیشتر و بیشتر میشه...
- روزای اول خوشحال بودم که انقدر حالم خوبه و تنشی تو وجودم نیست...ولی الان نمیتونم اروم باشم...روزی هزار بار دارم میشمرم که چند روزه اومدن تووجود من؟چند روز دیگه سرنوشتم مشخص میشه؟
- همسر جان که رسما خودش رو بابا میدونه و نمیذاره من کاری کنم که نی نی هاش اذیت نشن...همش فکر دو قلو بودنشونه...بر عکس منکه میگم یکی باشه تا بتونم براش مادر خوبی باشم و کم و کسری براش نذارم...
- امروز قرار بود برم سرکار ولی همسری اجازه نداد و منم به حرفش گوش کردم و خونه موندم...و امروز سختتر از هر روزی برام میگذره...نفسم میگیره از فکر کردن به پنجشنبه اینده...میترسم...خیلی خیلی میترسم از اون روز...که نشه اونی که ما میخوایم...کاش این یه هفته هم زود زود بگذره و اون روز برسه..اون روز پر استرس و سخت که نمیدونم تهش چه حالی هستیم....
- تزریقاتم زیاده و هر روز دردم بیشتر میشه...دراز کشیدن چرخیدن خم شدن نشستن همش با اه و درد همراه شده...ولی فدای سر عزیزانم...کاشکی ته این درد و اه ها موندنشون باشه...دیدنشون باشه...
مطالب اخیر
.:
Weblog Themes By M a h S k i n:.
