درمان...تمام

خرید بک لینک

پنجشنبه حالم خیلی بد بود...با اینکه میدونستم جواب منفی هست ولی نمیخواستم باور کنم پایان این همه عذاب و سختی هیچ شده....برگشتن سر نقطه اول شده....انقدر حالم بد بود و از گریه سرخ بودم که همکارا هم متوجه حالم نزارم شدن و اصرار داشتن زودتر برم خونه...

همسر جان جایی کار داشت و من بی قرار بودم...طاقت نیاوردم که منتظر اومدنش بشم،تاکسی گرفتم و رفتم ازمایشگاه....

ازمایش رو که گرفتم عددش بر خلاف همیشه صفر و یک دهم نبود...6.31 بود!!!!!

از متصدی ازمایشگاه سوال کردم ،گقت منفیه...کاش میدونست این منفی که انقدر گفتنش براش راحته چقدر برای من سخت و سنگینه....

به زور خودمو کنترل کردم که تو خیابون گریه نکنم....بغضم رو قورت دادم...

با همسری رفتیم خونه....بی حرف ، بی صدا....

تنها کاری که کردم لباسامو کندم و رفتم زیر پتو و هق زدم....همسر جان هم باز بی حرف اومد و بغلم کرد....سرمو به سینه ی امنش چسبوند و اجازه داد خالی شم....

با ابن سینا تماس گرفتم و گفتم که جوابم صفر نیست....گفت منفیه ولی محض احتیاط داروها رو قطع نکن و مجدد ازمایش بده....

برای همین رفتیم یه بیمارستان خصوصی و بعد کلی معطلی ازمایش رو تکرار کردیم...که اونجا عددش 2 شد....

دیگه مطمئن شدم منفیه....ولی همسری گفت دو روز رو هم داروها رو ادامه بده تا شنبه مطمئن شیم....

منم همین کارو کردم....با اینکه هر امپول انگار تو قلبم فرو میرفت....

صبح دلم نیومد دوباره برم و خون بدم و بازم دستم تیکه پاره بشه....بی بی چک زدم و شد همون همیشگی...

بی بی های همیشه تک خطه....

پرونده میکرو دومم هم بسته شد...و من همچنان دست خالی هستم....

و حالا دیگه هیچ جنین فریزی هم ندارم...و این یعنی برگشتم به همون جایی که سه سال پیش بودم....حتی بدتر از اون...اون زمان امید داشتم و حالا دیگه نه امید دارم و توان....

همسری میگه اگه تا الان باهات همراهی کردم فقط بخاطر تو بوده که دلت نشکنه....اگر با من بود همین دو بار هم نمیذاشتم بری...

میگه دیگه نمخوام بری..حیفه تن و بدنته که زیر امپولا داغون شده...حیف روحته که با استرس درمان نابودش کردی....بسپارش به خدا...وقتش که بشه خودش بهمون میده...

راستش خوشحال شدم از حرفاش...درسته دلم پر میکشه برا مادرانگی....برا بوئیدن میوه ی عمر و زندگیم...

ولی خب خسته م....7سال بیشتره که زندگیم شده بچه....درمان...استرس....

منم پذیرفتم...تصمیم گرفتیم تا یه مدت بی خیال بچه باشیم...نه حرفش رو بزنیم و نه دنبالش بریم....

روی زندگیمون تمرکز کنیم....روی اینده مون....روی روح خسته مون....

و من خوشحالم از این تصمیم....و همین تصمیم حالم رو خوب کرده...میترسیدم از پانکچر و درمان و انتقال دوباره ولی الان دیگه خیالم راحته .....قرار نیست برم دنبال این کارا....

میخوام یه ورزش مناسب وضع جسمانیم پیدا کنم و برم باشگاه...میخوام به خودم برسم...زندگی کنم....

مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 18:48

صفحه بندی