امسال رو اصلا اصلا دوست ندارم.... دلم پر شده از حسرت و حسرت و حسرت....نه فقط حسرت مادر شدن ....نمیدونم دنیا کی قراره با دل من هم راه بیاد....
دیروز دوست بسیار خوبمون با نی نی دو ماهه شون خونمون مهمون بودن...چقدر قربون صدقه نی نی ش میرفت و من دلم اب میشد و پر میشدم از حسای بد...حس گر کرفتن..نه ...اتیش گرفتن....اون که میدونه من چقدر منتظر بچه هستم...میدونه چقدر حسرت دارم... چی میشه یه کم جلوی من و امثال من که منتظریم مراعات کنن و انقدر از خاطرات لگد زدن بچه ی توی دلشون و زایمانشون و تک تک چیزایی که برای ما شده حسرت و ارزو حرف نزنن...چرا یه لحظه خودشونو جای ما نمیذارن که بفهمن چه حسی داریم با دیدن و شنیدن این چیزا....چرا حس نمیکنن هیچ لذتی نمیبریم وقتی این چیزا رو میشنویم....
با اینکه این خونواده برام عزیز و دوست داشتنی هستن ولی دست خودم نبود ,نمیتونستم به بچه شون از ته دل محبت کنم....نمیتونستم از دیدنش هیجان زده بشم....دارم احساسم رو به بچه ها از دست میدم....انگار دیگه دوستشون ندارم....به خدا حسود نیستم فقط حسرت دارم....نمیخوام وقتی بچه شون رو بغل میگیرم حتی توی دلشون بهم ترحم کنن....نمیخوام....نمیخوام وقتی بچه بغلمه بگن اخی...ایشالا قسمت خودت....بخدا قسم از این دعاها متنفرم....حالم بد میشه از اینکه جلوی روم و تو چشام نگاه کنن و بگن ایشالا چراغ خونتون روشن بشه....
دو روز پیش دوست عزیز دوران تحصیلم سومین میکروش هم منفی شد....خیلی دعا کرده بودم براش که مثبت بشه....اما خوب طبق معمول خدا دعاهامو نشنید....
چند روز دیگه روز شیرخوارگان حسینی هستش... امسالم قسمتم نشد تو این مراسم شرکت کنم....اخه یکی از ارزوهام اینه که تو این مراسم باشم...ولی خوب ششمین انتظارمم گذشت و قسمت نشد....
چند روزه فک میکنم کاش میشد الان که زمستون نزدیکه منم مثل خرسا بقیه این سال مزخرف و پر از مشکلات رنگارنگ رو بخوابم و بعد چند ماه بیدار شم ببینم همه چیز حل شده....دیگه این مشکلات نیستن و منم مثل خیلیای دیگه میتونم یه کم زندگی کنم..نه اینکه فقط زنده باشم....میخوام زندگی کنم....سالهای قشنگ و شیرین جوونیم دارن تند و تند رد میشن و من تو مرز سی سالگیم و هنوز نتونستم زندگی کنم!!!!
به دوستم میگم صبرم تموم شده دیگه حوصله و طاقت مشکلات رو ندارم....میگه "تو دیگه چرا...تو که خیلی صبوری...بلاهایی که سر تو اومده و تو صبوری کردی رو هر کسی طاقت نداره تحمل کنه"....شاید ایراد از منه....اخه صبور بودنم شد خصلت خوب!!!! حالا که من صبورم یعنی باید تمام بلاهای عالم سر من بیاد....باید همه جورشو چند بار تجربه کنم!!!!
نمیدونم این دل گرفته و پر درد من کی قراره باز بشه......
مامان میکرویی...ما را در سایت مامان میکرویی دنبال میکنید
برچسب: مرارة حسرتها, نویسنده: بازدید: 85