
سه روز پیش برای مهمونی به خونه یکی از اقوام همسری رفته بودیم...که البته من بسیار ایشون رو دوست دارم و رابطه بسیار خوبی باهاشون دارم.... ایشون یه دختر یک سال و نیمه دارن که بسیار دوست داشتنی و شیرین زبون هست...وای که چه دلبری ای میکرد برامون...انقدر مامان جون باباجون میگفت و میبوسیدشون که دل من و همسری اب شد ناجور.... از اون شب و البته بعد از خوابی که دیدم حسرت هام به شدت برگشتن...دلم شدیدا بچه میخ...
ادامه مطلب
همین الان از بهزیستی اومدم... با همسری رفتیم و درخواست دادیم...رفتیم معاونت اجتماعی، یه خانم خوش برخورد بودن که گفت یه توضیحی از شرایط و خودتون بدید...که چند ساله ازدواج کردید...خونه دارید یانه...بیمه دارید یا نه...شغلتون چیه... یه فرم هم دادن پر کردیم...درباره همین چیزا که ازمون پرسیده بود... و اینکه واکنشمون درمورد پیدا شدن والدین بچه چیه...حاضریم اموال به نامش کنیم...میخوایم تظاهر به بارداری کن...
ادامه مطلب